ملا و شراب فروش
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!. یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند ! قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم : یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند ! وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!
پائولو کوئیلو
مزار شریف یا بارگاه منسوب به امام علی (ع)
برگرفته از وب سایت پژوهش سرای تاریخ افغانستان:
(این مقاله که خدمت شما دوستداران تاریخ کشور افغانستان تقدیم میشود نگاشتهای است از یک نویسندهی ایرانی به نام سلطان حسین تابنده که در اواخر دههی چهل خورشیدی به مزار شریف سفری داشته است و حاصل سفر و مطالعات خود را طی یک گزارش در اردیبهشت ماه سال 1339خورشیدی در شمارهی نخست از دورهی چهارم نشریهی "مجموعهی حکمت" که در شهر قم نشر مییافته، منتشر کرده است. این مقاله از آنجایی که قریب به نیم قرن پیش تدوین شده و منابع مورد استفاده آن اکنون نادر و نایاب شده است، نوشته ای ارزشمند و درخور توجه است. نکته دیگر اینکه نگارندهی آن کوشیده است در حد امکان امانتداری در گزارش را رعایت کند.

با توجه به آنچه بیان گردید و برخی ملاحظات دیگر، این مقاله انتخاب و بازنویسی شد و به جهت رعایت امانت بدون کم و کاست منتشر گردید. در پایان این مقدمه از آقای محمد علی متقی که در دستیابی من به این مقاله نهایت همکاری را نمودند تشکر و قدردانی مینمایم.).
مزار شریف یکی از شهرهای معروف و متبرک "افغانستان" و بسیار مورد علاقه افغانها میباشد و امروز مرکز یکی از استانهای شمالی افغانستان و جمعیت آن حدود پنجاه هزار نفر است.
طول آن 67 درجه و 9 دقیقه و عرض آن 36 درجه و 44 دقیقه و انحراف قبله از جنوب به مغرب 64 درجه و 41 دقیقه و 14 ثانیه و ارتفاع آن از سطح دریا در حدود ششصد متر است.
نام اصلی آن خواجه خیران که قریهای از توابع بلخ بوده و بعداً به نام مزار شریف معروف شده و وجه تسمیه بدین نام آن است که اهالی افغانستان معتقدند که جسد مطهر حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) در آنجا مدفون است و شرح آن به طوری که در کتاب تاریخ مزار شریف تالیف حافظ نور محمد چاپ کابل سال 1325 به استناد چند کتاب تاریخی ذکر شده به طور اجمال و اختصار آن است که چون ابومسلم مروزی خراسانی در رمضان سال 129 به طرفداری خاندان نبوت از قریه سفیدج مرو، قیام نموده و با عمال بنیامیه جنگید مرتب در پیشرفت بود و چون بنیامیه نزدیک به شکست شدند او شرحی خدمت حضرت صادق عرض کرد که اگر امام به مسند خلافت راغب باشند این کمترین سپهسالاری وخدمتگزاری به تقدیم خواهم رسانید. حضرت در جواب ابومسلم مرقوم فرمودند که از ما هرکس خروج کرده به درجه شهادت رسیده بنابر این ما را به حکومت و خلافت رغبتی نیست و به قاصد فرمودند به ابومسلم بگو اگر میخواهد در این خاندان خدمت شایستهای بهجا آورد جسد مبارک جد بزرگوارم را که در صندوقی در نجف اشرف مدفون است به بلخ انتقال دهد تا بعد از آنکه فتنه بنیامیه فرونشیند و دولت آنها منقرض شود به مدینهی مطهره برده شود و مقصود حضرت این بود که اگر جنگ طول بکشد و بعض بلاد دست به دست بگردد جسد مطهر از دستبرد بنیامیه محفوظ باشد و درجای دور امنی گزارده شود. چون این دستور به ابومسلم رسید به عیاران کارآزمودهی خود دستور داد که به این امر مباردت ورزند و آنها آن صندوق را پنهانی از نجف برداشته با شتر به مرو شاهجهان بردند و در محلی موسوم به کوه نور گذاشته و از آنجا بکلف آورده و بعداً وارد بلخ کردند و در قریه خواجه خیران که در مشرق بلخ و دوزاده میلی آن(سه فرسخی) واقع است مخفیانه مدفون ساختند ولوحی نیز بر روی آن گذاشتند ولی بعدها به واسطه اشتغال ابومسلم به جمگ و قلع و قمع بنیامیه و تمشیت امور خلافتی در اول دولت بنیعباس و قتل نابههنگام او موضوع انتقال جسد مطهر یا اظهارواعلان موضوع دفن در بلخ میسر نشد ومدفن مطهر پنهان بود و چون در زمان هارون الرشید طبق گفته پیر معمر که به هارون اظهار داشت معلوم شد که جسد مطهر حضرت در نجف مدفون بوده هارون بارگاهی در آنجا ساخت ومردم متوجه بدانجا گردیدند از این رو نام بلخ ظهوری نیافت و آن واقعه فراموش شد تا آنکه در زمان سلطان سنجر بن ملکشاه سلجوقی که از 511 تا 522 سلطنت کرد در سال 530 در دفتر معاملات ابومسلم مطالبی در این باب یافت شد از جمله موضوع عریضهای که در این باب خدمت حضرت صادق(ع) عرض شده و جواب آن حضرت بدست آمد و انتقال جسد و دفن در قریه خواجه خیران مفهوم گردید؛ از طرفی چهارصد نفر از سادات واکابر بلخ در یک شب حضرت را در نزدیکی قریه خیران خواب دیده که بالای صفه آن ایستاده بود و میفرمود سالهاست ما در اینجا میباشیم و کسی اطلاع ندارد، باید به سلطان اطلاع دهید که قبر مارا ظاهر سازد تا مردم به زیارت ما بیایند.
پس از پیدایش دفتر ابومسلم و کشف خواب اکابر، سلطان سنجر از مرو پایتخت خود به امیر قماج- والی بلخ- دستور داد که موضوع را تحقیق و کنجکاوی کند و او با وجود مخالفت بعض علمای بلخ و انکار وجود جسد در آنجا به قریه خیران آمده و در روی پشتهای که به نام تل علی معروف بود شروع به حفاری کردند. پس از اندکی حفاری به گنبد کوچکی با دریچه فولادین با قفل نقره برخوردند و خیلی شادمان شدند و با جمعیت علما آن را باز کردند و داخل حجره شدند. صندوقی فولادین دیدند که روی آن قرآنی به خط کوفی روی پوست آهو با شمشیری بزرگ و سنگی دیدند که روی سنگ نوشته بود: ((هذا قبر ولی الله علی اسدالله)). بعداً صندوق را باز کردند، جسد مطهر را دیدند تر و تازه و حتی ناخنها ومویها کاملاً صحیح و آثار زخم نیز بر پیشانی مقدس ظاهر بود. بعضی که آن را مشاهده و زیارت نمودند از هوش رفتند. مردم از این قضیه مهم غریو و فریاد تکبیر و شادی بلند نمودند و نذرها و نیازها تقدیم کردند و چون خبر به سلطان سنجر رسید او نیز برای عتبه بوسی حرکت کرد و پنجاه هزار دینار زر سرخ تقدیم انجا و خادمان آن نمود و خواست صندوق را با خود به مرو ببرد و در آنجا دفن کند و بارگاهی بسازد ولی علما و همه مردم جداً مانع شده و تقاضا کردند در همانجا بماند و او از تصمیم خود منصرف شد و ساختمان کوچک خشتی در آنجا نموده تصمیم داشت بارگاه بسیار مجللی بریا ان بسازد ولی به واسطه گرفتاری به جنگ و اسارت در دست غزان و کدورت زیاد بعد از آن توفیق ساختمان آن نیافت و در سال 552 درگذشت. در زمان چنگیز خان که در همه شهرهای ایران قتل و غارت زیادی شد و به اماکن متبرکه توهینها وارد آوردند و هتک حرمت نمودند و مردم بلخ را هم قتل عام نمودند بعضی از اهالی آنجا برای اینکه توهینی به روضه متبرکه وارد نشود ساختمان سنجر را خراب نموده و آثار و علائم را از بین بردند و آنجا را به نام سابق خود تل علی یاد میکردند و به این ترتیب مجدداً نام آن محو شد و شهر بلخ هم بعداً روی آبادی ندید؛ تا آنکه در سال 885 طبق آنچه در حبیب السیر و روضة الصفا نیز نوشته شده در زمان سلطنت سلطان حسین بایقرا که امیر بایقرا برادرش حکومت بلخ را داشت شمس الدین محمد از احفاد بایزید بسطامی از کتابخانه ملتان هند تاریخی بدست آورد که در زمان سلطان سنجر نوشته شده و قضیه مدفن حضرت را نیز شرح داده بود. شمس الدین محمد آن را به میرزا بایقرا ارائه داد و او اعیان را جمع نموده و با حضور آنها شروع به کاوش کردند تا آنکه در همان تل آثار را دیدند و بعداً سنگ قبر ظاهر شد که نوشته بود: ((هذا قبر اسد الله الغالب اخ رسول الله علی ولی الله)) و فریاد و غریو شادی مردم بلند شد و میرزا بایقرا خدمت سلطان حسین پیکی فرستاد. سلطان نیز وزیر خود امیر علیشیر را برای تحقیق فرستاد واو پس از زیارت آنجا مکان و مراجعت به هرات موضوع را تایید نمود و سلطان حسین به زیارت آنجا حرکت کرد و در آنجا غلطان غلطان و با گریه و زاری برای زیارت آمد و اشعاری که گفته بود خواند که آخر آن این است:
بر درت آمد گدای بینوا سلطان حسین رحم کن بر حال این مشتاق ای شاه کرام
و مرض قولنج او رفع شد بعداً خواست صندوق را به هرات نقل دهد ولی استخاره موافقت نکرد و علما هم نقل آن را توهین و هتک حرمت دانسته اجازه ندادند و سلطان حسین شروع به ساختن گنبد و بارگاهی در آنجا نمود و ابتدای وضع ساختمان فعلی توسط او انجام شد. و برای آبادانی آنجا ساختمانهایی کرد و بازاری ایجاد نمود و صد خانوار از اعیان هرات را بدانجا فرستاد و نهری از رودخانهی بلخ جدا نموده بدانجا آورده که نهر شاهی موسوم گردید و آن را وقف بر روضهی متبرکه نمود و تولیت و نقابت را به سید تاج الدین اندخوئی واگذار کرد و نهر خضر آباد هم که سلطان سنجر وقف نموده بود و بعداً از بین رفته بود مجدداً حفر کرده و آب آورد ومردم از اطراف بدانجا روی آورده و ساختمانهای زیادی نمودند و شهر بزرگی شد و به مزار شریف مشهور گردید.
بعداً نیز سلاطین تعمیراتی نموده و موقوفاتی کردند از جمله عبدالمؤمن خان بن عبدالله خان ازبک یازدهمین امیر شیبانی گنبدی ساخت و ولی محمد خان بن جانی خان دومین امیر سلسله جانی که از 1014 تا 1017 سلطنت نمود تزییناتی در ساختمانها و داخل روضه نمود و باغهایی ساخت و در زمان محمد مقیم خان بن سبحانقلی خان - حاکم بلخ- زلزله رخ داد و گنبد از هم پاشید و او مجدداً به وضع فعلی درست کرد. کاشی کاری ان نیز از سال 1287 در زمان حکومت امیر علم خان توسط استاد سمیع سمرقندی شروع شد و امیر علم خان به طوری که جد امجد مرحوم حاج ملا علی در سلطنة الحسین (جلد اول: ذکر شهادت امیر المؤمنین علی علیه السلام ) مینویسند شیعه بوده و تاریخ آن را نیز نوشته و ماده تاریخ در شعر آخر است و آن این است:
علم غلام علی هست مبداء تاریخ ولی بکش (دل) از او زآنکه دل به جانان داد
کلمه علم غلام علی 1321 میباشد ودل که 34 است باید از آن کسر شود مطابق 1287 میشود. چند ماده تاریخ دیگر نیز در اطراف نوشته شده است و امیر عبدالرحمن خان نیز تعمیراتی در آن نمود و با خود نذر کرده بود که اگر سلطنت به او برسد نشان سلطنتی و رسمی خود را شکل مسجد و روضه متبرکه انتخاب کند و بعداً نیز که به زیارت رفت زیارتنامه مفصلی خواند و دستور داد همان را روی دو تخته مس کندند و جلو درب ورودی نصبنمودند که اکنون نیز در آنجا موجود است. اعلیحضرت محمد ظاهرشاه پادشاه فعلی افغانستان نیز در سال 1319 تعمیرات و تزییناتی در ایوان ورودی و سایر قسمتها انجام دادند و به طور کلی همه سلاطین و امرای افغان تاکنون و همه مردم افغان نسبت بدان مکان ابراز علاقه کاملی میکنند. چنانکه جد امجد مرحوم حاج ملا علی پس از مسافرت سیاحت هفت ساله خود که مدتی هم در آنجا به سر برده بودند نقل نموده بودند که زنهای ترکمن از اطراف اطفال مریض خود را بر پشت گرفته و برای زیارت و طواف میآمدند و میگفتند: ((سخی شاه مردان اوقلیم شفا وردی)) یعنی ای سخی شاه مردان! فرزند مرا شفا ده! و اتفاقاً شفا هم داده میشد!

نظری در این باب و اختلاف در مدفن مولا علی علیه السلام
ولی این قول خیلی بعید به نظر میرسد زیرا امام امر به نبش هیچ قبری مخصوصاً قبر جد بزرگوارش علی (ع) نمیفرماید و به اضافه قبر حضرت در آن زمان به کلی مخفی و جز امام و نزدیکان و خواص خاندان عصمت کسی از آن اطلاع کاملی نداشت و ظهور قبر بنابه قولی در زمان حضرت صادق (ع) شد که منصور دوانیقی خدمت حضرت عرض کرد که ابومسلم مروزی میخواست از شما دربارهی مدفن علی (ع) سؤال کند و حضرت در جواب منصور محل آن را اظهار فرمود.
و به قولی در زمان حضرت کاظم ظاهر شد که هارون روزی به شکار رفت و چند آهو را تعاقب نمود و آنها در غری که نجف کنونی است به تپهای پناه بردند و بازها و سگهای شکاری هم نزدیک انها نرفتند. هارون سبب را پرسید. بعضی گفتند از پدران ما رسیده که جسد علی (ع) در این حدود مدفون است. هارون از حضرت کاظم (ع) سؤال نمود. تصدویق فرمود و حتی بعضی مینویسند که چون هارون از آنها شنید امر کرد که روی تپه را حفر کردند و جسد حضرت را زخم خورده دید و قدم مبارکش را بوسید و در احترام آنجا کوشید و ساختمانی نمود ومرتب به زیارت میرفت و از قول اول هم معلوم میشود که ظهور قبر در زمان منصور بوده نه قبل از بنی عباس و در آن موقع بنی امیه منقرضشده بودند وخطر نبش قبر در بین نبود. و به اضافه انتخاب بلخ که به مدینه منوره بسیار دور است با قصد اینکه مجدد جسد را به مدینه برگردانند بعید به نظر میرسد. اقوال دیگری هم در این باب ذکر شده چنانکه جد امجد در سلطنة الحسین مینویسند که بعضی گمان کردند که در دارالاماره کوفه دفن شده وبعضی از عامه گفتند که جنازه را در تابوتی با شتر به طرف مدینه حمل کردند که در انجا دفن کنند ولی شبی شتر در راه گم شد و کسی بر او دست نیافت و رافضیان گفتند که در پس ابرها پنهان شد وبعضی ذکر کردند که حضرت را در صندوقی نهاده و بر شتر سوار کردند وشتر را رها نمودند و او به بلاد طی رفت. مردم که آن را دیدند گمان مالی به صندوق بردند وآن را دفن نمودند که اگر صاحبش پیدا شود به او مسترد دارند وشتر را نحر کردند و خوردند واین قول را بنی امیه معتقد بوده و آن را شهرت دادند که ولید در این باب گفته:
فان یک قد ضل البعیر بحمله فما کان مهدیا ولا کان هادیا
و نیز در سلطنة الحسین ذکر کنند که در تازگی مزاری برای آن حضرت در چهارجوی بخارا بعض عامه میساختند و بیست سال است که پیدا شده و چند سال قبل مشغول عمارت صحن بودند و در هند نیز مزار آن حضرت هست وبعضی هم مزار بابانانک را از آ حضرت دانند. و در کتاب تاریخ مزار شریف در ذکر تصمیم امیر قماج برای پیدا کردن قبر در خواجه خیران مینویسد که امام عبدالله از فقهای مسلم بلخ در این مسئله مخالفت کرده وگفته بود که: ((آوردن جسد حضرت شاه مردان با این همه راه دور، از امکان بعید بوده و چنانکه مشهور است قبر حضرت شاه در کوفه یا در آمل یا در کرخ بغداد یا در نجف یا در عدن خواهد بود.)).
و در پاورقی آن مینویسد:((غیر از این مقامات در بعضی مواضع دیگر هم به نام حضرت شاه آثار و عمارات موجود است و مسلمین از اعتقاد راسخی که به جناب شاه ولایت دارند آن مقامات را به اسم قدمگاه شاه مردان یا زیارت سخی و غیره احترام میکنند. از آن جمله یک موضع در شمال مغرب شهر حالیه کابل نیز موجود و موسوم به زیارت شاه مردان است)) و بعداً مینویسد: ولی این مقامات در حقیقت مربوط به شاه مردان نیست بلکه خرقه حضرت رسول (ص) را هنگام عبور از کابل در سال 1182 توسط شاه بابا در آنجا گذاشته بودند و بعداً شرح آن را در آنجا ذکر میکند.
ولی عقیده شیعه متفقاً و محققین علمای اهل سنت بر این است که جسد مطهر حضرت در نجف اشرف مدفون و به هیچ وجه هم نقل نشده و اکنون هم محترم و مطاف دوستان آن شاه مردان و پیشوای انس و جان میباشد و کعبهی آمال عاشقان صاحب ولایت همان خاک پاک است. البته هر محلی که به نام آن بزرگواران باشد محترم و مقدس است چون انتساب به آن نامهای پاک دارد.
بر زمینی که نشان کف پای توبود سالها سجدهی صاحب نظران خواهد بود

و روضهی متبرکه مزار شریف نیز هرچند به عقیده ما صحت ندارد وجسد حضرت بدانجا نقل نشده ولی از نظر آنکه به نام آن حضرت میباشد و مورد توجه و احترام نفوس بسیاری از مردم ووسیله توسل آنها به آن حضرت است محترم است چون توجه و احترام در واقع برای شخصی است که مکان بدو انتساب دارد و احترام مکان بالتبع است. از این رو ما هم به زیارت آنجا علاقه کامل داشتیم و با نهایت اشتیاق به زیارت رفته و به نام صاحب ولایت در آنجا زیارت کردیم. بارگاه آنجا از کاشی ساخته شده و در وسط صحن وسیعی قرار دارد که چهار درب بزرگ دارد که همه آنها از کاشی است و صحن هم دارای چهار درب است در چهار طرف و مقابل یکدیگر که هرکدام رو به خیابانی باز میشود. داخل روضه متبرکه نیز با ایوان آن نقاشی خوبی دارد که به امر محمد ظاهرشاه انجام شده ودر جلوی درب ورودی رواق وسیع مسقفی است که برای مسجد بناشده و اقامت جماعت در آن محل میشود. ضریح هم خیلی بزرگ و طویل است و همه مردم با نهایت خضوع و خشوع برای زیارت بدانجا میآیند ودر قسمت قبلهی ضریح قرآنهای زیادی برای قاریان گذاشته شده است ومعمول روضه متبرکه این است که اول مغرب پس از ادای نماز مغرب درها را میبندند و صبح باز میکنند و تمام شب بسته است. در یک قسمت صحن هم مشغول به ساختن مسجد بزرگی بودند که گنجایش جمعیت زیادی را داشت.
آیه پنجاه و چهار سوره انعام...
وَإِذَا جَاءکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَن عَمِلَ مِنکُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِن بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ
و چون کسانى که به آیات ما ایمان دارند نزد تو آیند بگو درود بر شما، پروردگارتان رحمت را بر خود مقرر کرده که هر کس از شما به نادانى کار بدى کند و آنگاه به توبه و صلاح آید پس وى آمرزنده مهربان است
محبوبم

محبوبم
باید خسته باشی....می دانم....
این روزها در هزار توی رازآمیز دل مشغولی هایت پرسه می زنی و من می بینم نگاه خسته ای را که از من می دزدی....
این روزها معصومیت چشمهایی که هنوزم مرا سخت بی تاب می کند، سخت بی تاب روزمرگی هاست....
دردت به جانم می خواهی نفهمم بار سنگین علیرضا بودن را چگونه تنها با خود می کشی ؟
مرد من می خواهی آب در دلم تکان نخورد؟
پس این نگاهی را که دلم را این گونه می لرزاند را چه کنم؟
به خدا که هنوز هم همانی که آن روز اول....آ قا منش و مغرور...
هنوز هم وقتی میخندی ،آن چنان صدایت بلند است که من از خود گم میشوم....
هنوز هم وقتی غمزده ای آن چنان می گریی که اشکی از چشمانت نریزد مبادا که من بفهمم....
ولی به همان نون و القلم ،من تا آخر دلت اراز بر خوانده ام.....می خواهی سطرسطرش را برایت غزلی بگویم؟
اصلا تو بپرس تا برایت بگویم لحظه لحظه این سکوت های طولانی میان حرفهایت چگونه در مقابلم عریان است...
بگذریم صبور،
می دانی دلم چه می خواهد؟ اینکه برایت چای هل دم کرده بریزم از سماور ...وقتی به مخده ترکمنی قرمز آرزوهایمان تکیه زده ای در مقابلت بنشینم و هی دست دست کنم تا بگویی برایت مثنوی بخوانم...
میدانم بوی خاک نم خورده حیاط را شنیده ای... قبل از آمدنت به خانه آب زده ام مبادا که پایت آلوده زمین شود...
تو به عادت همیشه کف دستم را می بوسی، می خواهی بگویی که فهمیده ای بوی خاک را...
فهمیده ای که ذوق کرده ام از میوه هایی که درون آبی حوض رها کرده ای ....
می بینی؟
من به همین ها خوشبختم...به کرسی وسط اتاق که از پنجره هزار رنگش سرمای برف زمستان را بشود مزه مزه کرد...به تخت چوبی وسط حیاط ، به قل قل آب سماوری که نداشته دلم را برده است....به ان اتاقی که بشود سرم را با سر تو یکجا بر زمین بگذارم حتی آنجا که به آن می گویند دور.....آنجا که زمین تا خدا سبز است...همانجا که دوستش می داری...
ثروت خانه من سادگی توست محبوبم....و چشم های آسوده و مغرورت
میدانم این روزها بارمان سنگین است ...باکت نباشد که اینجا همه چیز زود می گذرد...مثل سرمشق های آب بابا، کوکب خانم....یادت می آید؟آن روزها انحنای یک ع چقدر عجیب گیجمان می کرد اما گذشت و فقط لبخندی ماند و کودکانه ای ظریف...
روزی می رسد که من و تو به شهر کوچک سادگیمان بر می گردیم، آن روز که تمام دل خوشیمان بوی لاله عباسی های کنار حوض در یک شب گرم و پر ستاره تابستان باشد...به همین سادگی....
بیا این روزها را به سادگی آن روز ببخشیم...بیا به این روزها خشم نگیریم...بیا فکرمان را آلوده ی حجم بی امان پیچیدگی هایش نکنیم.
و بازهم محبوبم
اینها را همه گفتم که بگویم عصر ها که عرقریزان به من برمی گردی می دانم که تکیده از بار روزی بوده ای که گذشت...خواستم بگویت که بیا من هر آنچه دارم را برایت در طبق آذین بسته ام تا یکجا رخت خستگی را از قامت رعنایت فرو ریزد....
همه لبخندم را....
کنار یک شب گرم تابستان وقتی تو معصومانه در خوابی
زهرای همیشه- مونترال جمعه 1389
مراقبت از امتحان...
تقریبا ده روزه که امتحان های پایان ترم شروع شده و این ترم من هم به عنوان مراقب ثبت نام کردم. دانشگاه ما برای هر ساعت 10 دلار پرداخت می کنه و هر امتحان سه ساعته با یک ساعت قبل و نیم ساعت بعد چهار ساعت و نیم حساب میشه. من امسال تو سالن ورزش (GYM) مراقبم که خودش شامل دوتا سالن دومیدانی و هاکی با ظرفیت هزار نفره. فصل امتجان ها تو همه جوزه های امتحان حدود شست تا هفتاد هزار امتحان-نفر برگزار میشه.
سیستم طراحی، برگزاری و مراقبت از امتحان تو مک گیل خیلی متمرکز تر و دقیق تر از ایرانه و دانشجو ها هم تا اینجا به نظر میرسه کمتر تقلب می کنن. دانشجو های بیولوژی و اقتصاد و مدیریت یه سر و گردن از نظر اخلاق و ریخت و قیافه از دانشجوهای مهندسی بالاتر به نظر میان! دیروز از یکی از همین دانشجو های مهندسی که فکر می کرد ختم روزگاره درحال استفاده از ابتدایی ترین روشهای تقلب سر امتحان ریاضی دو، یه برگه تقلب گرفتم.
سالن های هاکی و دو میدانی پر از صندلی رو می تونین تو تصاویر زیر ببینین


روز اول تو سالن هاکی یخ کردیم چون گرمایش ساختمون خاموش بود!
بلیط ارزان...

یه تجربه جالب و آموزنده که شنیدم برای خیلی ها اتفاق افتاده و می افته رو اینجا برای ثبت در تاریخ و اطلاع شمادرادامه شرح دادم: روز اولی که وارد هتل در اورلاندو شدیم دیدم که داخل هتل کنار پذیرش یه دفتری بود که بلیط جاذبه های گردشگری فلوریدا رو با تخفیف غیر عادی میفروخت. هم شک کردم هم با خودم گفتم چه خوب شد اینترنتی نخریدم! خلاصه رفتیم جلو و پرس و جو کردیم و فهمیدیم که اگه فردا صبح بریم به یه مرکز توریستی تازه تاسیس و اونجا هم صبحانه مجانی بخوریم و با سیستم اونا آشنا بشیم این تخفیفات شامل حال ما هم خواهد شد. ما هم قبول کردیم و قرار شد فردا صبحش ساعت هفت و ربع تاکسی بیاد دنبالمون. صبح با هر زحمتی بود بیدار شدیم و با تاکسی حدود نیم ساعت از هتل دو شدیم و رفتیم تو مجموعه یاد شده! دیدیم تاکسی ها ملت رو از اینور اونور میارن و تو پذیرش مجموعه ملت یه چیزایی رو امضا می کنن و میرن یه اتاق دیگه. مطلع شدیم که گویا قضیه جدی شده و قراره نود دقیقه درباره خرید واحد های مجموعه بصورت شراکت زمانی (Time Share) با هر مشتری جدا جدا جلسه ای برقرار بشه!
ما هم که به امید صبحانه اومده و 170 دلار هم بابت بلیط ها پول داده بودیم اعتراض کردیم که این چه داستانیه؟ و شما از قبل به ما نگفته بودین! خلاصه اونا گفتن که ما پولتونو پس میدیم و برتون میگردونیم هتل. ما هم یکم فکر کردیم و تصمیم گرفتیم بریم تو ببینیم چی میشه به این خیال که صبحونه رو میخوریم و بلیط ها رو میگیریم! ما هم مثل بقیه امضا کردیم و رفتیم تو. خلاصه که ما با یه بازاریاب و یه وکیل سوار ماشین های زمین های گلف شدیم و تو املاک تازه ساخته شده و محوطه های اطرافش چرخی زدیم و خیلی شیک وارد یه ساختمون دیگه شدیم. صبحونه مختصر اونجا بود و یارو سوال و جواب رو شروع کرد منم تو دلم به ریشش می خندیدم که این بیچاره داره گل لقد می کنه! یارو می پرسید که با سیستم ما چجوری آشنا شدین و من میگفتم ما واسه صبحونه اومدیم! خلاصه لابه لای سوالا فهمید که ما هردومون تمام وقت دانشجوییم و درآمد سالانمون از حد نساب کمتره! بعد ده دقیقه همکارشون اومد و گفت متاسفانه شما شرایط مشتری های نا رو ندارین و به سلامت، برین پولتونو از صندوق پس بگیرین! ما هم نمی دونستیم که باید به ریششون می خندیدیم یا از اینکه 2 ساعت وقتمونو تلف کردن ناراحت بشیم :) . پولو پس گرفتیم و همه بلیط ها رو اینترنتی خریدیم!
روایت فلوریدا...
امروز بعد از غیبت طولانی به خاطر مشغولیت های دانشگاه فرصت کردم برای ثبت ماوقع وقت بزارم. امسال یک روز قبل از سال تحویل من و زهرا برای شرکت در کنفرانس عازم اورلاندو (مرکز فلوریدا) شدیم. 1 ساعت هم بعد از سال تحویل نوبت ارایه مطالب من در کنفرانس بود! در کل 5 روز اورلاندو موندیم و اونجا از Disney Land و Sea World دیدن کردیم و جای همه دوستان خالی با هلی کوپتر هم یه چرخی بالای شهر زدیم.

به فاصله یک ساعت از شهر اورلاندو یکی از بزرگترین مراکز تحقیقاتی و ایستگاه پرتاب شاتل و ماهوازه ناسا تو یه جزیره حفاظت شده قرار گرفته که رفتیم اونم دیدیم. حدود سه چهار ساعت از اورلاندو با ماشین تا میامی راه هست دو روز آخر هم میامی (Miami) بودیم . اونجا هم ساحل بی نظیر اقیانوس اطلس (Miami Beach) و نیزار های میامی (Everglades) که محل زندگی تمساح های معروف فلوریداست رو بازدید کردیم.


روز آخر هم صبح زود از میامی با ماشین راه افتادیم به سمت اورلاندو از اونجا با هواپیما به سمت واشنگتن و از اونجا به سمت مونترال پرواز کردیم. در کل سفر خیلی خوبی بود و بسی خوش گذشت، هم شهر هم ساحل میامی بسیار زیبا تر از حد تصور بود. هوای عالی، آب زلال، آفتاب گرم و شن های سفید...

جای همه دوستان خالی...
گروه نود و نه
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: 'چرا اینقدر شاد هستی؟' آشپز جواب داد: 'قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم...' پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : 'قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.'
پادشاه با تعجب پرسید: 'گروه 99 چیست؟؟؟'
نخست وزیر جواب داد: 'اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!'
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: 'قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد قسمت یکروزه ای
کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد
((مولوی))
زاویه قبله مسجد شیخ لطف الله...
امروز صحت زاویه قبله مسجد شیخ لطف الله اصفهان رو از طریق عکس های ماهواره ای گوگل بررسی کردم. واقعا حیرت انگیزه که نزدیک ۴٠٠ سال پیش بدون هیچ وسیله و تجهیزات ماهواره ای زاویه دو نقطه به فاصله تقریبا ١٧٠٠ کیلومتر رو با خطای کمتر از ٩ درجه حساب کردن. البته ممکنه این ٩ درجه هم به خاطر خطای عکس های ماهواره ای باشه!!!

غذای نذری روز تاسوا
چند روز پیش با چندتا از بچه ها به مناسبت روز تاسوا منزل ما غذای نذری آماده کردیم و بین دوستامون تقسیم کردیم. خورشت رو از شب قبلش آماده کردیم و به دلیل نبود قابلامه و شعله مناسب پلو رو تو چهار نوبت، هر نوبت ده پیمانه درست کردیم.
برای چهل تا غذا، هفت کیلو و نیم برنج، یک کیلو و نیم گوشت گوساله، یک کیلو لپه دیر پز، یک لیتر روغن، دو کیلو پیاز، دو بسته خلال سیب زمینی و دو قوطی گوجه فرنگی رنده شده استفاده شد.

برای سالهای بعد شما هم می تونین مشارکت کنین.

