محبوبم

 

محبوبم

باید خسته باشی....می دانم....

این روزها در هزار توی رازآمیز دل مشغولی هایت پرسه می زنی و من می بینم نگاه خسته ای را که از من می دزدی....

این روزها معصومیت چشمهایی که هنوزم مرا سخت بی تاب می کند، سخت بی تاب روزمرگی هاست....

دردت به جانم می خواهی نفهمم بار سنگین علیرضا بودن را چگونه تنها با خود می کشی ؟

مرد من می خواهی آب در دلم تکان نخورد؟

پس این نگاهی را که دلم را  این گونه می لرزاند را چه کنم؟

به خدا که هنوز هم همانی که آن روز اول....آ قا منش و مغرور...

هنوز هم وقتی میخندی ،آن چنان صدایت بلند است که من از خود گم میشوم....

هنوز هم وقتی غمزده ای آن چنان می گریی که اشکی از چشمانت نریزد مبادا که من بفهمم....

ولی به همان نون و القلم ،من تا آخر دلت اراز بر خوانده ام.....می خواهی سطرسطرش را برایت غزلی بگویم؟

اصلا تو بپرس تا برایت بگویم لحظه لحظه این سکوت های طولانی میان حرفهایت چگونه در مقابلم عریان است...

بگذریم صبور،

می دانی دلم چه می خواهد؟  اینکه برایت چای هل دم کرده بریزم از سماور ...وقتی به مخده ترکمنی قرمز آرزوهایمان تکیه زده ای در مقابلت بنشینم و هی دست دست کنم تا بگویی برایت مثنوی بخوانم...

میدانم بوی خاک نم خورده حیاط را شنیده ای... قبل از آمدنت به خانه آب زده ام مبادا که پایت آلوده زمین شود...

تو به عادت همیشه کف دستم را می بوسی، می خواهی بگویی که فهمیده ای  بوی خاک را...

فهمیده ای که ذوق کرده ام از میوه هایی که درون آبی حوض رها کرده ای ....

می بینی؟

من به همین ها خوشبختم...به کرسی وسط اتاق که از پنجره هزار رنگش  سرمای برف زمستان را بشود مزه مزه کرد...به تخت چوبی وسط حیاط ، به قل قل آب سماوری که نداشته دلم را برده است....به ان اتاقی که بشود سرم را با سر تو یکجا بر زمین بگذارم حتی آنجا که به آن می گویند دور.....آنجا که زمین تا خدا سبز است...همانجا که دوستش می داری...

ثروت خانه من سادگی توست محبوبم....و چشم های آسوده و مغرورت

میدانم این روزها بارمان سنگین است ...باکت نباشد که اینجا همه چیز زود می گذرد...مثل سرمشق های آب بابا، کوکب خانم....یادت می آید؟آن روزها انحنای یک  ع  چقدر عجیب گیجمان می کرد اما گذشت و فقط لبخندی ماند و کودکانه ای ظریف...

روزی می رسد که من و تو به شهر کوچک سادگیمان بر می گردیم، آن روز که تمام دل خوشیمان بوی لاله عباسی های کنار حوض  در یک شب گرم و  پر ستاره تابستان باشد...به همین سادگی....

بیا این روزها را به سادگی آن روز ببخشیم...بیا به این روزها خشم نگیریم...بیا فکرمان را آلوده ی حجم بی امان پیچیدگی هایش نکنیم.

و بازهم محبوبم

اینها را همه گفتم که بگویم عصر ها که عرقریزان به من برمی گردی می دانم که تکیده از بار روزی بوده ای که گذشت...خواستم بگویت که بیا من هر آنچه دارم را برایت در طبق آذین بسته ام تا یکجا رخت خستگی را از قامت رعنایت فرو ریزد....

همه لبخندم را....

کنار یک شب گرم تابستان وقتی تو معصومانه در خوابی

زهرای همیشه- مونترال جمعه 1389

 

/ 1 نظر / 10 بازدید